عقل افسرده

وبلاگی فلسفی، انتقادی و اجتماعی

تبلیغات تبلیغات

درد امانم را بریده

دیگر به چرک نشسته‌است خنده. درد دیدن و مدام دیدین و بهم ریختن و ترس از صدایی که درونت را می‌جَود، می‌خورد و مثل رطوبت که آهن را می‌پوساند؛ وجودت اینگونه از درون پوسیده می‌شود. بوی تعفنش چون بلند نمی‌شود به آن اهمیت نمی‌دهی ولی غافل از آن هستی که ناگهان متوقفت می‌کند. مثل همان تکه آهن زنگ زده بی‌رمقی که هر روز شاید از کنارش رد بشویم و ندانیم که چه بلایی سرش می‌آیدو مدام می‌آید. از آن شکل تمامیت یافته گویی این ما هستیم که ذره ذره وجود‌مان از ما گرفته می‌شود
ادامه مطلب

وبلاگ های پیشنهادی

جستجو در وبلاگ ها